عيسى مسيح چگونه متولد شد و چه كرد (۱)؟
 
 

دوست گرامى؛ اكنون به مهمترين قسمت شرح ايمان مسيحى ميرسيم و آن عبارتست از اينكه مسيح كيست و رابطه او با خدا و انسان چيست . ولى اول خلاصه‏اى از شرح زندگى او را بر روى زمين كه در اناجيل چهارگانه يافت ميشود ذكر خواهم نمود.

يك روز جبرائيل فرشته به دختر باكره‏اى كه مريم نام داشت اطلاع داد كه داراى پسرى خواهد شد كه بايد نام او را عيسى بگذارد. او پسر حضرت اعلى ناميده خواهد شد و سلطنت او جاودانى خواهد بود. (لوقا۱‏:۲۶‏-‏۳۸‏)

اين واقعه عبارت بود از انجام پيشگويى اشعيا نبى كه بيش از هفتصد سال قبل از آن فرموده بود : باكره حامله شده پسرى خواهد زاييد ... (اشعيا ۷:۱۴) بعدا عيسى در شهر كوچكى نزديك اورشليم به نام بيت الحم؛ جايى كه داود هزار سال قبل به دنيا آمده بود؛ متولد گرديد. تولد عيسى در بيت لحم بوسيله ميكا نبى كه نظير اشعيا بيش از هفتصد سال قبل از ميلاد مسيح زندگى می‏كرد پيشگويى شده بود " و تو اى بيت لحم افراته؛ اگر چه در هزاره‏هاى يهودا كوچك هستى؛ از تو براى من كسى بيرون خواهد آمد كه بر قوم من اسرائيل حكمرانى خواهد نمود و طلوعهاى او از قديم و از ايام ازل بوده است. (ميكا ۵:‏۲).

هنگام تولد او فرشته‏اى اين واقعه را به چوپانان نزديك بيت لحم اعلام كرد و چنين گفت:" اينك بشارت خوشى عظيم به شما ميدهم كه براى جميع قوم خواهد بود كه امروز و براى شما در شهر داود نجات دهنده‏اى كه مسيح خداوند باشد متولد شد( "لوقا ۲‏:‏۱۰ و ۱۱). مريم زن يوسف نجار شد و يوسف سرپرستى عيسى را در كودكى بعهده گرفت . عيسى هم در زمان جوانى در شهر ناصره كه در آنجا بزرگ شده بود به شغل نجارى اشتغال داشت .تا سى سالگى هيچگونه تعليمى نداد و هيچ معجزه‏اى ننمود و مردم نمى‏دانستند كه او همان مسيح موعود است كه در انتظارِ هستند .

born2هنگاميكه عيسى تقريبا سى ساله شد زمان آن رسيد كه خدمتى را كه براى انجام آن به اين جهان آمده بود شروع نمايد . بنابراين ناصره را ترك كرد و نزد يحيى تعميد دهنده رفت .در آن موقع يحيى پيغام خدا را به عده زيادى كه در اطرافش جمع بودند ميرساند و آنها را به توبه دعوت می‏نمود و آنانی را كه توبه ميكردند در رود اردن؛ به نشانه پاكى از گناه ؛ تعميد ميداد. اگر چه عيسى در تمام زندگيش هرگز خطايى مرتكب نشده بود از يحيى تعميد دهنده خواست كه او را تعميد دهد و يحيى نيز او را اطاعت نمود. وقتى عيسى بعد از تعميد از آب بيرون آمد روح خدا بصورت كبوترى از آسمان نازل شد و بر او فرود آمد و صداى خدا را عيسى و يحيى شنيدند كه می‏گفت: اين است پسر حبيب من كه از او خشنودم.(متی ۳:‏۱۷). بعدا براى شما معنى عنوان " پسر " را توضيح خواهم داد. سپس عيسى به بيابان رفت و در آنجا مدت چهل روز روزه گرفت و دعا نمود. در اين مدت شيطان سعى كرد او را وسوسه نمايد كه از خدا سرپيچى نمايد ولى موفق نشد. (متى ۴:‏۱-۱۱).

عيسى بعد از پيروزى بر شيطان نزد يحيى برگشت .وقتى يحيى عيسى را ديد به شاگردان خود گفت: " اينك بره خدا كه گناه جهان را بر ميدارد ... بر هر كس بينى كه روح نازل شده بر او قرار گرفت همان است او كه به روح القدس تعميد می‏دهد و من شهادت ميدهم كه اين است پسر خدا )یوحنا ۱‏:‏۲۹-۳۴). مقصود يحيى از اينكه عيسى را بره خدا ميداند اين بود كه عيسى براى گناهان بشر قربانى خواهد شد. سپس عيسى شروع به انتخاب شاگردان كرد و از بين آنها دوازده نفر را به اسم رسول تعيين نمود. اين اشخاص مردمانى بزرگ و تحصيل كرده نبودند زيرا پطرس و يوحنا و بعضى ديگر ماهيگير بودند و متى باجگير بود. ولى آنها متوجه شدند كه عيسى همان مسيح موعود ميباشد و به همين جهت شغلهاى مختلف خود را ترك كردند و بدون اينكه در انتظار پول و يا در آمد مادى باشند؛ استاد خود را در حدود سه سال پيروى نمودند و همه جا پياده به دنبال او ميرفتند .در اين مدت عيسى آنها را براى اموري كه ميبايست به عنوان رسولان وى بعد از صعودش به آسمان انجام دهند آماده ميكرد .

سپس عيسى مانند يحيى به موعظه دادن مردم شروع كرد و فرمود : " وقت تمام شد و ملكوت خدا نزديك است پس توبه كنيد و با انجيل (مژده ) ايمان بياوريد " (مرقس ۱:‏۱۵). عيسى كلام خدا را در عبادتگاه يا در منازل مردم يا هنگاميكه در اطرافش و روى تپه‏ها يا در كنار درياچه جليل گرد آمده بودند بيان ميفرمود .تمام كسانيكه فرمايشات او را می‏شنيدند از حكمت و قدرت او در سخن گفتن متعجب می‏شدند زيرا او مانند پيامبران سخن نمی‏گفت بلكه مانند خدا. تمام انبيا گفته بودند : " بشنويد آنچه را خدا به شما ميگويد " ولى هنگاميكه عيسى به مردم سخن ميگفت ميفرمود : " من به شما ميگويم " .

عيسى فورا شروع به شفاى بيمارانى نمود كه به نزد او مى‏آمدند و آنها را بوسيله كلام خود و يا بوسيله دست گذاردن بر روى آنها شفا ميبخشيد . يك نفر كه گرفتار بيمارى جذام بود به پاهاى او افتاد و گفت : " اگر بخواهى ؛ ميتوانى مرا طاهر سازى " .عيسى پاسخ داد : " ميخواهم طاهر شوى " . دستهاى خود را روى مرد جذامى گذاشت .آن مرد فورا شفاى كامل يافت. (مرقس ۱:‏۴۱ و ۴۲). بسيارى از كسانی‏كه داراى ارواح پليد بودند نزد عيسى آمدند و او با كلام خود ديوها را از آنها بيرون كرد. او بر چشمهاى كوران دست گذاشت و آنها به سرعت بينايى يافتند. او حتى چند نفر از مردگان را زندگى بخشيد. طبيعتا گروه‏هاى كثيرى از مردم به دنبال او روان شدند و عيسى گاهى به قدرى مشغول تعليم دادن و شفا بخشيدن مردم بود كه فرصتى براى غذا خوردن نداشت .او احتياجات شخصى خود را فراموش می‏كرد زيرا هميشه در فكر محبت به ديگران بود هرگز حتى يك مرتبه هم براى سود شخصى خود معجزه نكرد و هرگز قدرت خويش را براى متعجب ساختن مردم به كار نبرد. جميع كارهاى معجزه آساى او جهت آسايش و نجات مردم بيمار و دردمند بوده است تا بدين وسيله محبت خدا را به آنان آشكار سازد.

born01يكروز كه مردم فقير و نيازمند را در اطراف خود ديد آنان را با اين دعوت پر لطف و آرامى بخش به سوى خود خواند " بياييد نزد من اى تمام زحمتكشان و گرانباران و من شما را آرامى خواهم بخشيد.( متی ۱۱:‏۲۸). از تمام كسانيكه نزد او آمدند هيچكس را ناميد برنگردانيد .

يكبار يك مرد مفلوج را چهار نفر به نزد عيسى آوردند و در جلو او قرار دادند .عيسى كه ميدانست اين مرد علاوه بر شفاى جسمى احتياج به شفاى روحى هم دارد به او گفت : " اى فرزند گناهان تو آمرزيده شد ." برخى از معلمان مذهبى كه حضور داشتند در دل خود فكر كردند چرا اين شخص چنين كفر ميگويد؟ غير از خداى واحد كيست كه بتواند گناهان را بيامرزد ؟ " عيسى افكار آنان را درك كرد و به آنان گفت كه با شفاى مرد مفلوج ثابت خواهد كرد كه كفر نگفته است بلكه قدرت دارد گناهان را ببخشد. سپس به مرد مفلوج گفت :" تو را ميگويم برخيز و بستر خود را برداشته به خانه خود برو " و آن مرد دستور مسيح را فورا انجام داد (مرقس ۲: ۱-۱۳).

از آن به بعد بسيارى از رهبران مذهبى يهود به مخالفت با عيسى برخاستند زيرا آنان برای محبوبيتى كه مسيح نزد مردم داشت نسبت به او سخت حسادت می‏ورزيدند. آنها از عيسى انتقاد ميكردند كه با گناهكاران معاشرت ميكند و ميخواهد آنها را نجات بدهد و از او ايراد ميگرفتند كه در روز سبت (روز شنبه) كه روز مقدس آنان بود بيماران را شفا ميدهد. بزودى نفرت آنان بقدرى شديد گرديد كه تصميم گرفتند عيسى را به قتل برسانند. (مرقس ۲:‏۳-۶-۱۵). عيسى از اين موضوع با خبر بود. او با همان قدرت الهى كه مردگان را زنده ميكرد می‏توانست دشمنان شرير خود را هلاك نمايد ولى هرگز چنين نكرد. او به شاگردانش تعليم داد كه دشمنان خود را محبت نمايند و براى آنان دعا كنند او با طرز رفتارى كه در مقابل دشمنان خود داشت براى شاگردان خود نمونه و سرمشق شد .

در آن زمان قوم يهود مستقل نبود زيرا رومى‏ها بر آنها حكمرانى ميكردند. يهوديان آرزوى زيادى داشتند كه بتوانند از تسلط روميان آزادى يابند. هنگاميكه يهوديان ملاحظه نمودند كه عيسى توانست با پنج قرص نان و دو ماهى بيش از پنج هزار نفر را در بيابان غذا دهد؛ سعى نمودند او را مجبور سازند كه پادشاه آنان گردد ( يوحنا ۶:‏۱-۱۵). آنها يقين داشتند كه اگر عيسى سپاه خود را فرمان دهد هرگز كسى قادر نخواهد بود در مقابل ايشان با يستد . ولى عيسى از پادشاهى دنيوى امتناع ورزيد زيرا سلطنت او روحانى و معنوى بود .او می‏خواست بر قلوب و افكار مردم حكمرانى نمايد نه بر تختى كه در اورشليم باشد .وقتى يهوديان متوجه شدند كه نميتوانند او را آلتى براى اجراى مقاصد سياسى و انقلابى خود بسازند بسيارى از آنان به مخالفت برخاسته و دشمن او گرديدند. عيسى پيوسته از راضى ساختن مردم دورى ميكرد و فقط در طلب رضاى خدا بود .

born5تقريبا بعد از دو سال و نيم از تعميد عيسى؛ وقتى مخالفت و ضديت روساى مذهبى يهود نسبت به او شدت يافته بود؛ روزى عيسى از شاگردان خود پرسيد : " مردم مرا كه پسر انسانم چه شخصى ميگويند ؟ " آنان پاسخ دادند كه بسيارى فكر ميكنند او يكى از انبيا برجسته گذشته ميباشد كه دوباره به جهان برگشته است . سپس عيسى پرسيد : " شما مرا كه ميدانيد ؟ " پطرس فورا جواب داد :" تويى مسيح ؛ پسر خداى زنده " .

عيسى پطرس را براى جوابى كه داده بود آفرين خواند و به او گفت كه خدا اين حقيقت را بر او آشكار ساخته بود و افزود كه بر روى اين حقيقت كليساى خود را بنا خواهد نمود و هيچ نيرويى قادر نيست خللى بر او وارد سازد .سپس به رسولان خود اعلان فرمود كه لازم است به اورشليم برود و بوسيله حكام مذهبى به مرگ محكوم شود و مصلوب گردد و روز سوم قيانم كند و زنده شود .رسولان كه استاد خود را دوست ميداشتند از اين پيشگويى بينهايت نگران شدند و پطرس به عيسى گفت :" حاشا از تو ای خداوند كه اين بر تو هرگز واقع نخواهد شد " . ولى عيسى پطرس را نهيب داد و گفت اين فكر او كه مسيح نبايد بميرد از شيطان است زيرا عيسى بخوبى ميدانست كه اين اراده خدا بود كه او چون قربانى به جهت گناهكاران بر روى صليب جان بدهد و به همين دليل هر كسى كه سعى نمايد او را از راه صليب باز دارد آلت شيطان است .سپس عيسى شاگردان خود را آگاهانيد كه آنان نيز ميبايد براى حمل : صليب خود آماده باشند و از فدا كردن جان خود بخاطر او خود دارى نكنند.( متى ۱۶:‏۱۳-۲۶).

بعد از اينكه شاگردان شنيدند كه استادشان بايد بميرد و آنها هم بايد بخاطر او زحماتى متحمل شوند بدون شك براى آنها خيلى مشكل بود كه باز هم او را پيروى كنند . با این حال آنها استاد خود را ترك نكردند و شش ماه بعد با او به اورشليم رفتند –جايى كه عيسى ميبايد رنج فراوانى تحمل نمايد و جان خود را فدا سازد .

 
 
777 مرتبه مشاهده شده
 

نظرات کاربران

ارسال نظر