جایی اَمن
 
 

توی خونه دانشجویی مشغول خوردن چای بودم که هم خونه م به تلفن خونه زنگ زد, گوشی رو برداشتم:
-الو
محمدرضا- سلام محسن خونه رو مرتب کن یه دختر فراری توی خیابون دیدم میخوام بهش کمک کنیم دارم میارمش خونه
از اونجایی که هیچ وقت با دختر فراری رو به رو نشده بودم احساس ترس بهم دست داد و فکر میکردم قراره با کسی رو در رو بشم که اصلا شباهتی به دخترای معمولی نداره، به سرعت همه جا رو مرتب کردم. دقایقی بعد زنگ خونه به صدا در اومد، با هول و اضطراب به سمت در رفتم و بعداز باز کردن در با دختری نجیب و خجالتی رو به رو شدم!
با تعجب به محمدرضا نگاهی انداختم و گفتم:
-این بنده خدا همون دختره فراریه ست که گفتی؟
محمدرضا- آره پس فکر کردی چی؟
دختر بیچاره با حجب و حیا وارد خونه شد, خیلی معذب بود و ترسیده بود, من به حالت خوش آمد گویی گفتم:
-هرجا راحتی بشین خواهر
دخترک از شنیدن کلمۀ خواهر کمی آروم شد و نشست, به سمت آشپزخونه حرکت کردم تا چای بریزم, غم بزرگی قلبم رو در بر گرفت, و هزاران سوال که چرا دختری به نجیبی اون باید خونه رو ترک کنه؟ در حال ریختن چای بودم که صدای محمدرضا رو در حال گفتگو با دخترک شنیدم:
-اینجا مثل خونۀ خودت می مونه اصلا موذب نباش, ما هم از صبح تا شب نیستیم, یا دانشگاهیم یا مشغول کارهای شخصیِ بیرون از خونه, واسه همین اصلا نگران چیزی نباش, کلید خونه رو هم میدیم دستت باشه تا اگه خواستی جایی بری و بیایی کلید داشته باشی.
وارد اتاق پذیرایی شدم, چایی رو به سمت دخترک تعارف کردم ,با خجالت چای رو برداشت و تشکرکرد.
رو به روی دخترک نشستم و ازش پرسیدم:
-حقیقتش خیلی برام جای تعجب داره که چرا از خونه فرار کردید!؟ 
دخترک نفس عمیقی کشید و گفت:
-قضیه خیلی مفصله , راستش نمی دونم چطور باید این مسئله رو عنوان کرد 
بعد از کمی مِن مِن کردن سرش رو انداخت پایین و گفت:
-داییم قصد داشت با من که خواهر زادش بودم رابطۀ جنسی برقرار کنه, هر چی به خانواده م گفتم که یه همچین مشکلی برام پیش اومده اونا باور نکردن و هی گفتن دختر تو داری چی میگی!؟ اون داییِ توه, داره خرج  خونه مون رو میده, خجالت بکش, این حرفا باعث آبرو ریزیه.
من که کاملا از داستان تعجب کرده بودم سوال کردم؟
-چطور ممکنه!!؟ این خیلی وحشتناکه, ببخشید سوال میکنم, اتفاقی هم بینتون افتاد؟
دختر به صحبتهای خودش ادامه داد و گفت:
-منم چون غیر قابل باور بود از خونه فرار کردم, دایی بارها با من تنها شد, اما از اونجایی که خدا دوستم داشت هرگز موفق نشد من رولمس کنه,چون هر وقت شرایط نزدیک شدن به من رو پیدا میکرد یک نفر میومد و داییم نمیتونست به هدفش برسه, تا اینکه برای خرج و مخارج خونه نشست زیر گوش مامانم هی پچ پچ کرد که می خوام این دخترو ببرم نزدیکه یه روستایی که یه کار خوب و عالی براش هست, مامانم هم از اونجاییکه خیلی به برادرش اعتماد داشت و به عنوان بزرگترش همیشه حرفاش رو می پذیرفت قبول کرد, می دونستم که حرفای داییم دورغه و خبری از کار نیست, میدونستم برای اینکه بتونه با من خلوتی بدون هیچ مزاحمی داشته باشه نقشه کشیده, چون بارها بهم گفته بود خرجت رو میدم و همه کار برات میکنم , حقم نداری هیچ وقت ازدواج کنی, تو باید واسه من باشی,تا آخرعمرت هم هرچی بخوای برات فراهم میکنم, منم چون از نقشۀ شوم داییم باخبر شدم طاقت نیوردم و شبانه خونه رو ترک کردم تا بتونم خودم رو به تهران منزل خواهر برسونم اما چون مجرد بودم کسی بهم توی ترمینال بلیط نمی فروخت واسه همین فقط تونستم خودم رو به کاشان برسونم که اینجا هم خدا همراهم بود و من رو به دست شماها رسوند.
من و محمدرضا به هم نگاهی انداختیم و به خاطر اتفاقاتی که برای این دختر معصوم افتاده بود سری تکون دادیم!
محمدرضا رو به من کرد و گفت:
- محسن فکر میکنی چطور می تونیم این دختر رو سالم به دست خواهرش برسونیم؟
محسن- من فکر می کنم کمک کنیم پول بذاریم با تاکسی اصغر آقا بفرستیمش تا تهران
محمدرضا- آره فکره خوبیه, باید بپرسیم ببینیم کرایه ش چقدر می شه!؟
محسن- فردا ازش می پرسیم
دخترک بدون اینکه به مکالمۀ ما توجهی کنه از جای خودش بلند شد و کتاب مقدسِ روی تاقچه رو به قصد کنجکاوی برداشت و گفت:
این چطور کتابیه که اسمش مقدسه!؟ میشه برام یکم توضیح بدید؟
من با خوشحالی به سمتش رفتم و گفتم:
-بله حتما... این کتاب مقدسِ من هست, ما مسیحی هستیم
دخترک با تعجب سوال کرد؟
-مسیحی!؟ میگم چقدر با بقیه فرق می کنید! چقدر خوشحالم یه مسیحی رو ازنزدیک می بینم, من همیشه دوست داشتم از یه خانوادۀ مسیحی به دنیا میومدم
من لبخندی زدم و گفتم:
-ما هم مثل شما از خانواده های مسلمان هستیم, اما به مسیح ایمان آوردیم
دخترک کمی تعجب کرد و گفت:
-اما این چطور ممکنه!؟ ما که نمی تونیم این کار رو کنیم! چون دین ما آخرین دینِ و نمی تونیم ازش خارج بشیم
من- ما برای انتخابمون آزادیم, خودت داری میگی دوست داشتی از یه خانوادۀ مسیحی باشی, این یعنی چی؟ یعنی اینکه تو حق انتخاب نداشتی بلکه برات انتخاب شده, این با عقل و منطق و عدالت جور در نمیاد
دخترک- خیلی برام جالبه, دوست دارم در موردش بیشتر بدونم
من- حتما برات توضیح بیشتری می دیم, فقط تا شما یکم استراحت کنی ما بریم یه غذایی دست و پا کنیم و بعد از ناهار کلی باهم صحبت می کنیم
چند روزی گذشت و ما تقریبا حتی شبها دخترک رو به این قصد که احساس راحتی کنه تنها میذاشتیم, تا وقتی که تونستیم پول کرایه تاکسی رو با کمک بچه های دیگه جمع آوری کنیم, اون روز بعد از اینکه از دانشگاه برگشتیم این خبر خوش روبه دخترک هم دادیم و دخترک پس از شنیدن این خبر باخوشحالی آمادۀ رفتن شد,لحظۀ خداحافظی, دخترک با اشکی که توی چشماش حلقه زده بود گفت:
-شما خیلی با بقیه آدمایی که تا به امروز دیدم فرق می کنید , هیچ وقت فراموشتون نمیکنم
 بعد به سمت تاکسی رفت و داخل ماشین نشست قبل از اینکه درب تاکسی رو ببنده گفتم:
-صبر کن, خیلی حرفا بین ما بابت عیسی ناگفته موند اما میخوام این کتاب رو بهت هدیه کنم چون پاسخ همه سوالاتت رومی ده
اشک های دخترک جاری شد, با خوشحالی کتاب روپذیرفت و بعد ازاینکه تاکسی حرکت کرد تا آخرین نقطۀ دیدارمون برای من و محمدرضا دست تکون داد
چند ماه بعد وقتی بعد از تعطیلات از تهران به کاشان برگشتم متوجه تغییراتی توی خونه شدم, همه جا تمیز و مرتب بود, چند تکه وسیلۀ جدید مثل آب میوه گیری و.... به وسایل آشپزخونه اضافه شده بود, عطرغذای گرم روی اجاق گاز در فضای خونه پیچیده بود...
 همه جا رو با تعجب نگاه کردم و متوجه تکه کاغذی که روی اون کلیدی قرار داشت شدم, کاغذ روبرداشتم, یادداشتی به این مضمون نوشته شده بود:

"برادرهای عزیزم, محسن و محمدرضا
از اینکه در بدترین شرایطزندگیم, من رو با محبت خداوند, عیسی مسیح پذیرفتید ممنونم, از اینکه از من مراقبت کردید و باعث شُدید تا در سلامت به خواهرم برسم ممنونم, از اینکه باعث شُدید تاعیسی مسیح روبشناسم و به خداوندی او ایمان بیارم ممنونم 
کلید خونه دست من جا مونده بود براتون پس اوردم
دخترک...."
اون لحظه اشک شوق من نیز جاری شد چون این بهترین خبری بود که از دخترک به من رسید

براساس داستانی واقعی
نویسنده: دنیا

 
 
445 مرتبه مشاهده شده
برچسب‌ها : جایی اَمن عیسی مسیح
 

نظرات کاربران

ارسال نظر