نیایش دستهای من
 
 

براساس داستانی واقعی

      مسافرین محترم ایستگاه پایانی می باشد لطفا پس از توقف کامل قطار را ترک نمایید
از قطار پیاده می شم و با اشتیاقی عمیق اما افکاری غلط که سالها مانع شادیم شده به قسمت دیگه ای از ایستگاه میرم تا سوار قطاربعدی برای مقصد مورد نظرم  بشم.
 ازدحام جمعیت حالمو بد می کنه, تنه هایی که بر اثر شلوغی صف به شونه هام اصابت می کنه باعث  میشن  احساس کثیفیِ بیشتری کنم, و این موضوع شدیدا منو عصبی و غمگین می کنه.  چرا که قراره  به کلیسا . مکانی پاک و مقدس برم اما از طرفی به این فکر میکنم که من دقیقا برای حل این مشکل به اونجا میرم  پس نباید غمگین و عصبی باشم , چرا که شفای  وسواسمو  تو اون مکان از خداوند دریافت میکنم .... جنگی عظیم در افکار و ذهنم برپا شده, از واگویه های ذهنیم خسته شدم.  چون هیچ نتیجه ایی نداره. متوجه گذر زمان نشدم فقط لحظه ایی به خودم اومدم که درهای مترو باز شد و جمعیت واسه پُر کردن صندلی ها به حالت انفجار وارد واگن شدن, منم  با فشار جمعیت به داخل  واگن پرتاپ شدم, بعد از حرکت قطار دستامو به میله ای که  رو به روم بود گرفتم و چشامو  بستم. ادامۀ دیالوگهای عذاب دهنده ی تو ذهنم دوباره بیدارشدن:
- الان دستم کثیف شده, این میله نفرت انگیزه....
-اما می تونم به محض اینکه به اولین آبخوری رسیدم دستامو بشورم
-اما دستام زخمه و مسئلۀ مهم تر اینکه همراهم صابون ندارم
- حالا نجسم و دیگه نمی تونم با دلی سرشار ازشادی وارد کلیسا بشم
ایستگاه ها یکی  یکی میگذشتن و من همچنان  ذهنم درگیره... 
 کلیسا معبد خداوند است........
- اما خداوند اسم منو تو کلامش جزو مقدسین آورده!!!!!
خدایا " انقدر درگیر ذهنم شدم  که متوجه رد شدن ایستگاه ها نشدم, از خانمی که  کنارم ایستاده  سوال  کردم:
- کدوم ایستگاهیم ؟  
جواب داد:
- انقلاب
- وای ....من باید اینجا پیاده شم, ببخشید .......
با ببخشید ...ببخشید...همه رو کنار زدم  تا از واگن خارج بشم, نگرانی بسته شدن در واگن عجلمو  بیشتر کرد , بالاخره از واگن خارج شدم و نفس عمیقی از این بابت کشیدم, به سرعت به سمت درب خروجی رفتم تا هرچه زودتر بتونم هوای تازه تنفس کنم , با عجله از پله برقی بالا رفتم  تا زودتر به خروجی برسم, بالاخره به خیابون رسیدم, هوای تهران مسموم تر از زیر زمین مترو به نظر میاد, تو همون شلوغی, صدای ماشینا ... آدما.. از دور میدون انقلاب مسیرم رو به سمت کلیسا ادامه دادم, سرمو پایین انداختم و فقط قدمامو میشمردم  برای رسیدن به کلیسا ..... همچنان افکارم پریشونن, تو همین حالت یه لحظه  سرمو بالامی گیرم و به خیابونای  اطراف نگاهی میندازم, نفس سنگینی توی سینه م فریاد می کنه, روزایی رو به خاطر میآرم که  یه زمانی توهمین خیابونا زندگی سختیو پُشت سرگذاشتم,  همین نزدیکی ها عیسی خودشو بهم  معرفی کرد,همین نزدیکیا روحم خدایم رو طلب کرد,تو همین نزدیکیا اون منو در آغوشش کشید, آره, محبت بی دریغش منو مجذوب خودش کرد,محبتی از جنس آسمون, عشقِ اون تشنگیِ سالها بی توجهی رو در من سیراب کرد, امروزغمگینم چون می دونم عیسی چه بهای سنگینی برای من پرداخت کرد و من هنوز احساس نجس بودن و ناپاک بودن می کنم.
این روزا انقدر برای به حضور خداوند رفتن با آب و صابون دستامو شستم که چند روزیه از زخم و شکافای عمیقی که بر اثر بیماری وسواس روی دستام ایجاد شده درد می کشم, خونی که از لا به لای شکافا بیرون زده دلمو به درد میاره و حالا چند روزیه به حضور خداوند نرفتم چون جرأت شستن دستای زخمیم رو ندارم و از طرفی فکر می کنم وجودم نجسه, امروز به کلیسا میرم چون احساس می کنم تو کلیسا برای من چاره ایی هست, همچنان که به مسیرم ادامه می دم بغض عجیبی گلومو گرفته.
خب, دیگه به کلیسا نزدیک شدم, رو به روی ساختمون اصلی کلیسای جماعت ربانی وایستادم, دستام توان کوبیدن کلون درب کلیسا رو نداره,چون درب کلیسا رو مقدس.... و دستای خودمو ناپاک می پندارم, اما برای باز شدن درب وداخل شدنم به کلیسا مجبورم از دستام استفاده کنم, با کراهت کلون رو می گیرم و سه بارمی کوبم, لحظه ایی بعد مردی که چهره ایی آروم و مهربون داشت درو باز کرد:
-سلام بفرمایید؟
من- سلام, من اومدم تا تو سالن کلیسا دعا کنم
مرد دستاشو به حالت خوش آمد گویی به طرف داخل کلیسا چرخوند, من با گفتن جملۀ به نام عیسی مسیح ناصری وارد کلیسا شدم و گفتم:
من دریا ام
مرد- منم جان هستم, بفرمایید از این طرف
جان تا سالن اصلی کلیسا منو راهنمایی کرد و بعدش تنهام گذاشت, آرامش عجیب کلیسا منو تحت تاثیر خودش قرار داد, همه جا در سکوتی مقدس آرامیده, حضور خداوند تو سالن به خوبی حس می شه, قلبم مثل عاشقی که برای معشوقش می تپه بی قراری می کنه, صدای قدمایی که به سمت محراب کلیسا بر می دارم سکوت رو در هم میشکنه, رو به روی محراب وایسادم و چشمام از اشک پُر شده, امروز برای اولین بار پا به این کلیسا گذاشتم, جایی که مدت ها حسرت دیدنشو می کشیدم, چقدر برام سخته روی نیمکتای مقدس کلیسا بشینم, با اشکایی که روی گونه هام جاریه در مقابل صلیب, رو به روی محراب, زانو می زنم و هق هق کنان سکوت سالن رو در هم می شکنم تا دردی که روی سینه م سنگینی می کنه رو برای خدای خودم بازگو کنم:
-پدر عزیزم, از زخم و درد دستانم به خاطر وسواس بسیار, رنج می برم, خداوندا تو تنها طبیب اعظم هستی, مسافت زیادی را تا به اینجا طی کرده ام تنها به عشق لمس رَدای مقدسِ تو, ای خداوند تو رنج و عذاب مرا می بینی,زخم های دستانم را می بینی, مرا از آنچه تو را غمگین می سازد آزاد کن, به نوازش دستان پاکت بر روی زخم دستانم محتاجم, چارۀ این درد تنها در دستان توست, مرا از این اسارت تنگ و تاریک رهایی بخش, خداوندا چشم به راه توام, تویی که تنها طبیب اعظم هستی.
ساعت هاست که تو دعا هستم, پاهام دیگه طاقت روی زانو بودن و نداره, یه دستمال سفید روی نیمکت کلیسا پهن می کنم که مبادا بر اثر وجود نجس من صندلیای مقدس کلیسا هم ناپاک بشه, از خودم شرمگینم, اما هیچی تحت کنترل من نیست, ساعت های بعدی رو تو سکوت اشک ریختمو بعد از پایان ملاقات عاشقانه ا م به خونه برگشتم, دیگه وقته خوابه, تا چند دقیقه دیگه آفتاب طلوع می کنه و من ازشدت غم و اندوه, انقدر اشک ریخته م که دیگه چشمام باز نمی شه.
صبح شده و من دنبال کاسۀ گِلی که اون مرد تودستاش داشت می گردم, کاسه ایی وجود نداره و من خودمو تو رختخوابم می بینم, همه چیزخواب بوده, خدای من چه خواب عجیبی بود, به دستام نگاه می کنم تا اثر گِلهایی که اون مرد روی دستام مرهم گذاشت و ببینم و.....
من  شوکه شدم:
- خداوندا....!!! چطور ممکنه...!!!؟ تو منو لمس کردی !؟ من شفا گرفته م...!؟ دیگه اثری از زخما روی دستام نیست. این چطور ممکنه....!؟
دخترمو با اشتیاق و هیجانی غیر قابل توصیف صدامی زنم:
دخترم بیا ببین....!!! دستام اثرمعجزۀ خداوند رونشون می ده
دخترم به سرعت سمت من می دوه و در حالی که اشک از صورتش جاریه دستامو می بوسه, هر دو غرق اشک شادی شدیم و با صدایی بلند پی در پی خدا رو شکر می کنیم
دخترم- مامان برام بگو چه اتفاقی افتاده!؟
من با لکنت زبونی که از هیجان زیاد تو حرف زدنم ایجاد شده می گم
- من دیشب خواب دیدم
دخترم با هیجانی بیشتر می گه:
-زود باش برام تعریف کن مامان, من اصلا طاقت ندارم, این معجزۀ بزرگیه
من- دیشب در حال گریه کردن خوابم برد, خواب مردی رو دیدم که کاسه ایی از گِل تو دستاش بود, بهم نزدیک شد و گفت: از من چی می خوای!؟گفتم: دستام خیلی درد می کنن, دستامو شفا بده, بعد یکم از گِل توی کاسه را با دستاش برداشت و مثل یه مرحم روی زخم دستام گذاشت, وقتی صبح بیدار شدم دنبال کاسه می گشتم ولی متوجه شدم که خواب دیدم, بعد چشمم به دستام افتاد, دستی که هیچ اثری از زخم ها روش نبود, همون موقع فهمیدم که مسیح تو خوابم اومده, ملاقاتم کرده و شفام داده, من شفا گرفته م, دخترم خداوند پاسخ دعاهامو داد.
دخترم- مامان, این شهادت بزرگیه, ای خدا شکرت میکنیم
همون موقع کتاب رو بر می دارم تا از خدا بشنوم وخداوند چنین فرمود:
الاحال شما به سبب شنیدن کلام زندۀ من پاک هستید
انجیل یوحنا  باب پانزدهم آیۀ سوم
نویسنده: دنیا

 
 
915 مرتبه مشاهده شده
 

نظرات کاربران

ارسال نظر