رازی در دل چاه
 
 

نوشته ای براساس داستان واقعی

بنابراین پادشاه دستور داد, دانیال را گرفته و او را در چاه شیران انداختند وپادشاه به دانیال گفت:
ای دانیال امیدوارم خدایی که تو پیوسته او را پرستش می کنی تو را نجات دهد.
بعد از خوندن این قسمت از کتاب دانیال یاد کودکیم و گرفتار شدنم توی اون چاه تاریک افتادم, چقدر جالبه که خدا همون خداست, وعده هاش همون وعده ست, قدرتش همون قدرته, خدای زنده 3000 سال پیش دانیال رو از چاه نجات داد و اون روز منو......
چشامو می بندم, موهای مشکی و پوست سفید دخترکی 6 ساله توی ذهنم نقش می بنده که چقدر به خاطر آروم بودن و زیباییش محبوب اطرافیانش بود و همه این دخترک رو موردلطف و محبت خودشون قرار می دادن حتی کارگرهای چاه کن تو خونۀ عمه.
بله اون دخترک من بودم,  هرگز از نوازش دیگران احساس نا امنی نمی کردم به جز اون سه کارگر چاه کن , یادم میاد اون روزا پدرم همراه دو عمو و عمه ام زمین بزرگی رو خریده و مشغول ساختن خونه های ویلایی کنار هم بودند, من و سعید پسر عمه م, همبازی روزهای خوش کودکیمون بودیم, سعیدخیلی شلوغ اما ترسو و من خیلی آروم اما جسور بودم, همونطور که هر روز در خاک ها بازی می کردیم یه روز ظهر که هیچ کسی تو کوچه ها نبود به خونۀ نیمه ساخت عمه سر زدیم  و متوجه شدیم همون 3 کارگر مشغول کندن چاهی عمیق در حیاط خونۀ عمه هستند, هر دوی ما آروم آروم با کنجکاوی به سمت چاه حرکت کردیم و عمق چاه سیاه باعث تحریک حس کنجکاوی ما برای رفتن به داخل چاه می شد, دو نفر از اون سه کارگر پایین داخل چاه بودند و یکی بالا کنار چاه, کارگر وقتی متوجه حضور من و سعید کنار چاه شد گفت:
-بچه ها دوست دارید برید پایین, و از نزدیک داخل چاه رو ببینید!؟
من و سعید نگاهی به هم انداختیم و گفتیم:
-آره
کارگر به ما گفت:
-باشه من شما رو یکی یکی می فرسم توی چاه
از اونجایی که سعید همیشه ترسو بود به من گفت:
- اول تو برو
منم چون خیلی جسور بودم و از چیزی نمی ترسیدم قبول کردم که اول من توی چاه برم, کارگر منو به طناب بست و فرستاد پایین, وقتی من به ته چاه رسیدم نوبت سعید شد اما از اونجایی که سعید خیلی ترسیده بود نه تنها داخل چاه نیومد بلکه فرار کرد واز خونۀ عمه خارج شد, داخل خونه کسی نبود, من موندم و دو کارگر توی چاه و یکی هم بالای چاه برای نگهبانی.
ترس وجودمو گرفت, هر چی سعید رو صدا زدم صدایی نشنیدم, همه جا تاریک و سرد بود, با ترس به کارگرها گفتم:
-منو ببرید بالا می خوام برم خونه مون, اینجا خیلی تاریکه من جایی رو نمی بینم
یکی از دو کارگر گفت:
-الان کم کم می بینی
کم کم چشمم به  تاریکی چاه عادت کرد و حالا دیگه می تونستم به سختی محیط اطرافمو ببینم, قیافۀ مرموز و ترسناک کارگرها که به نظر میومد فکر آزار جنسی منو داشتند بدنمو به لرزه انداخته بود, من با اشک وفریاد سعید رو صدا می زدم ولی جز خنده های وحشتناک و منظور داره اون دو تا کارگرچیزی نمی شنیدم, سریع به دور و برم نگاهی انداختم تا چاره ایی برای نجات خودم پیداکنم, هیچ راه فراری نبود جز تپۀ کوچیکی از خاک که کناره دیوار چاه ریخته شده بود ,سریع دویدم و پشت همون خاک قایم شدم, با تمام وجودم, چشمامو محکم بهم فشار دادم وتوی دلم گفتم:
-خدایا کمکم کن من خیلی می ترسم
توی همون لحظه اتفاق عجیبی افتاد , کارگرها دیگه منو نمی دیدن, به هر طرف رفتنو منو صدا زدن منو نمی دیدن, تمام چاه رو زیرو رو کردن اما نمی تونستن منو ببینن, خیلی ترسیده بودن, خودمم تعجب کردم که چطوری منو نمی بینن, هر چی صدا زدن:
-بیا بیرون ما با تو کاری نداریم , چرا غیب شدی؟
صدایی از من در نمیومد, چون مطمئن بودم دیگه منو نمی بینن آروم شدم و فقط بهشون نگاه می کردم, یادمه مدت زیادی رو همونجا نشستم تا وقتی صدای مادربزرگمو از بالای چاه شنیدم که منو صدا می زد, کارگرها به خود لرزیدن و گفتن:
- حالا باید چی بگیم؟
مادر بزرگ پرسید بچۀ من کجاست؟ 
سعید گفت بردینش توی چاه.
کارگرها با صدای لرزون: آره دوست داشت پایینو ببینه ما هم آوردیمش تا ببینه.
مادربزرگ: شما بی جا کردید, چیکار به نوۀ من داشتید!؟ الان می گم باباش بیاد پوستتون رو بکنه, بفرستیدش بالا بچه رو.
کارگرها: خودش خواست بیاد پایین الانم دیگه اینجا نیست.
مادربزرگم با عصبانیت گفت:
-یعنی چی اینجا نیست!؟
بعد رو به سعید کرد و گفت:
-سعید برو عمو رو صدا بزن بیاد ببینم اینا چی دارن می گن.
همون لحظه وقتی یک قدم به جلو برداشتم کارگرها منو دیدن, از دیدن من حسابی ترسیده بودن و با تعجب زیر لب می گفتن:
-این چطور ممکنه!؟
سریع دویدم و گفتم:
ننه من اینجام, منو بیار بالا.
مادر بزرگ رو به کارگرها: حالا به من دروغ می گید!؟ به حسابتون می رسم.
کارگرها که خیلی شوکه بودند گفتند:
ننه باور کن اینجا نبود, غیب شده بود, الان ظاهر شد دوباره.
مادر بزرگ: جن زده شدید, حالا وقتی حقتونو گذاشتم کف دستتون می فهمید غیب شده بود یا نه.
کارگرها دور کمر من طناب بستن و فرستادنم بالا, منم با تمام وجود مادربزرگمو در آغوش کشیدم و آروم تو گوش مادر بزرگم گفتم:
ننه فکر کنم واقعا غیب شده بودم چون من اونا رو می دیدم اما اونا نمی تونستن منو ببینن.
مادربزرگم که گوشش به این حرفا بدهکار نبود دست منو سعید رو گرفت و به سمت خونه حرکت کرد.
چشمامو باز می کنم, بعد از کشیدن آهی بلند خدا رو برای اینکه از زمان کودکی محافظم بوده شکر می کنم و به خوندن کتاب دانیال ادامه می دم:
صبح زود پادشاه بلند شد و با عجله بر سر چاه شیران رفت, وقتی به سر چاه رسید. با صدای گرفته ایی دانیال را صدا زد و گفت: ای دانیال بندۀ خدای زنده, آیا خدایی که تو پیوسته او را پرستش می کنی توانسته است تو را نجات دهد!؟
دانیال جواب داد: «پادشاه پاینده باد, خدا فرشته خود را فرستاد و او دهان شیرها را بست تا به من صدمه ای نرسانند. زیرا که نه در پیشگاه او گناهی کرده ام و نه در حضور تو خطایی مرتکب شده ام.
کتاب مقدسم رو می بندم, دلم می خواد ساعت ها مشغول دعا و گفتگو باخدای زنده بشم, چرا که او نجات دهندۀ من بوده و هست.
نویسنده: دنیا

 
 
459 مرتبه مشاهده شده
 

نظرات کاربران

ارسال نظر